دیروز عصبی از رفتاری نامعقولانش . پیامک دادنم به خانم مشاور و ارسال نشدن پیام . خوشحالم شدم پیامکی که در وضعیت عصبی فرستادم سابمیت نشده . بعد از ارسال پیامک یک جلسه مشترک با مالکی داشتیم.طی جلسه به صورت اتوماتیک پیامک مجددا ارسال شده بود و من بی خبر بودم که پیامک داره دوباره سابمیت میشه چون وضعیت انتن دهی توی پالایشگاه پریودیک تغییر میکنه. ذهنم کلا درگیر بود و اینگار برج زهر مار شده بودم در طول جلسه . بنده خدا نگاهم کرد دید خیلی حالم خرابه سعی میکرد نگاهش به چشمای من نیفته طی جلسه، سرمو انداخته بودم پایین و قوطی رانیمو باز کردم و خوردم ، کلا ذهنم درگیر بود و اصلا نمیتونستم به محتوا جلسه گوش بدم . بنده خدا رفتاری نشون داده که من از اون انتظار نداشتم . تقاضاهایی که به نظر خودم بی انصافی بود با اون حجم شرایط . حتی حاضر نباشی کوچکترین بند ممکن رو هم لحاظ کنی اصلا منطقی نیست . عصر برای فرار از دغدغه به کلاس خطم پناه بردم . احمد راهی رسوندم تا شهدا . رفتم یه بسته شیرینی هم خریدم که با بچه های کلاس دور همی شیرینی خورده باشیم طبق عادت مرسوم کلاس که هفته ای یک نفر شیرینی میخرید . موقعی رفتم سر کلاس دیدم هیشکی غیر استاد نیست . ظاهرا امتحانات بوده و استاد درگیر داوری امتحانات کاراموزان مختلف . خلاصه بسته شیرینی رو دادم به استاد و ول کردم رفتم هتل . بعد از اون باشگاه . توی کل روز ذهنم درگیر وقایع روزمون بود . باز ما دچار عجله شده بودیم در روابط انسانیمون و خروجیش ازار رساندن به همدیگه شده بود . بنده خدا هم باز رفت روی دنده لج و الان که دارم این مطلب را مینویسم نمیدانم فردا ها چه خواهد شد . سه شنبه هم با خانم شیرافکن جلسه دارم . بنده خدا جوری بهم گفت اشتباه کردی اینگار قتل نفس کردم که ق
برچسب:
نویسنده: غزل اکبری
تاريخ: سه
شنبه
18 بهمن
1401 ساعت: 17:55